دزدی که خودش را بامرام می داند

دزدی که خودش را بامرام می داند  ,متهم به سرقتی که ۳۰۰ فقره در پرونده خود دارد خود را دزد با مرامی میداند . چهارشانه است و تنومند با چشم هایی خشن دار و دورگه

اما چشم هایی که برقش شبیه برق چشم های جان کوچولو است .

با هر کلمه ای که می گوید لبخند می زند و سرش را تکان میدهد , نه از سر لودگی از سر شرمندگی , به قول خودش لات است .

از اون بامرام هاش از همان هایی که حتی خلاف هم میکنند

حواسشان جمع است تا پا روی ضعیف تر از خودشان نگذارند .!!

دزدی که خودش را بامرام می داند

دزدی که خودش را بامرام می داند

جالب است در دنیای امروزی دزد هایی هم وجود دارند که در عین بدکاره بودن دلی پر از محبت دارند یا گویی دلسوز و بامرام اند درست شبیه کارتونها هستند

شاید چون خودشان طمع بدبختی و بی پولی را کشیدند.

دزدی از ثروتمندان و کمک به فقیران !!!!

 

روزی ۲تا۳ میلیون درامد داشتم

۳۰۰ فقره سرقت دارم!!

گاهی اوقات تو ماشین پول هم می گذاشتم !

 

 

دزدی که خودش را بامرام می داند

افسر پرونده اش می گوید بیشتر از ۳۰۰ خودروی سرقتی در اخرین پرونده اش ثبت شده

از مزدا تری تا پرشیا , او حتی گاهی اوقات دلش به حال صاحبهای خودرو هایی که دزدیده بود سوخته

و ماشین را صحیح و سالم برگردانده سرجایش , دست نخورده …..

ادامه مطلب را با گفتوگویی اغاز میکنیم با ما همراه باشید .

 

 

– بچه کجایید؟

بچه یافت آبادم؛ هر سه بچه یک محل هستیم. از بچگی با هم کار می‌کردیم.

 

– سابقه داری؟

سه چهار تا سابقه سرقت داخل خودرو دارم.

 

– بیشتر چه خودروهایی سرقت می‌کردید؟

بیشتر از همه پارس، پرشیا، سمند. از همین‌ها؛ البته مزدا ۳ و ماکسیما هم بود.

 

– خب دزدیدن کدومش سخت‌تر بود؟

فرق چندانی نداره؛ پارس و داخلی‌ها که هیچی، مزدا ۳ و ماکسیما رو با بشکن می‌زدیم.

 

– بشکن؟

آره؛ اسمش رو گذاشتیم بشکن؛ بین ماشین‌کارا به بشکن معروفه؛ باهاش قفل‌هاشون رو باز می‌کردیم.

 

– این دفعه چند تا سرقت توی پروندت داری؟

این سری ۳۰۰ تا ۴۰۰ تا خودرو.

 

– بیشتر چه ماشین‌هایی؟

پرشیا؛ اونم سفید؛ آخه خودمون پرشیا سفید داشتیم؛ خب وقتی پرشیا سفید می‌زدیم، سریع پلاک پرشیا خودمون رو می‌ذاشتیم

روش و تا ۱۰ روز ماشین دست خودمون بود؛ توی این مدت هم اگر مامور شک می‌کرد و استعلام می‌گرفت مشکلی نبود.

 

– چقدر درآمد داشتی؟

روزی بین ۲ تا ۳ میلیون تومن.

 

– خب با این درآمد چی کار می‌کردی؟

خرج می‌کردم؛ با رفیقام. خرج اونا می‌کردم؛ خرج مواد می‌شد.

 

– چی مصرف می‌کنی؟

کوکائین؛ بعضی وقت‌ها هم شیشه.

 

– کوکائین؟!

آره؛ ساقی خودم رو داشتم؛ هفتگی ازش خرید می‌کردم.

 

– چقدر خرجش بود؟

هفته‌ای یه پرشیا بهش میدادم و برای یک هفته‌ام کوکائین می‌گرفتم.

 

– ازدواج کردی؟

آره.

 

– همسرت میدونه کارت چیه؟

نه بابا. بهش گفتم توی آژانس کار می‌کنم.

 

– قبلاً شغلت چی بود؟

با همین رفیقام توی کار خرید و فروش ماشین بودم؛ تصادفی می‌خریدم و بعدِ تعمیر می‌فروختم.

 

– بین این همه ماشین که دزدیدی، تا حالا شده دلت برای صاحب اونا بسوزه؟

آره! زیاد بوده.

 

– خب چی کار کردی؟

منم آدمم؛ دزدم ولی آدم که هستم؛ هر کاری که شما بودی می‌کردی.

 

– من بودم نمی‌دزدیمش.

خب منم ندزدیمش.

 

– یعنی چی؟

یک بار جلوی هایپر استار رفتم سراغ یه پراید؛ درش رو باز کردم و راه افتادم؛ به خدا یک دقیقه نگذشته بود دیدم

دزدی که خودش را بامرام می داند

گاهی اوقات دلم می سوخت

دزدی که خودش را بامرام می داند

 

روی صندلی بغل راننده، یک کیسه دارو هست؛ دفترچه بیمه‌اش هم بود؛ بازش که کردم

توی خیلی از صفحه‌هاش مهر دکتر متخصص خورده بود؛ معلوم بود برای مریض بدحاله؛ منم همون لحظه دور زدم

و ماشین رو گذاشتم سرجاش؛ توی داشبورد هم خیلی پول بود ولی به مولا دست به هیچی نزدم؛ ماشین رو همینجوری برگردوندم.

فقط اون دفعه هم نبود بارها پیش آمده بود که ماشینی رو باز کردیم و می‌خواستیم ببریمش ولی پشیمون شدیم؛

حتی یه بار هم توی ماشین پول گذاشتیم برای صاحبش. آخه یه بار مادرم رفته بود دکتر؛ ۵۰ هزار تومن هم همراهش بود؛

وقتی برگشت دیدم داره گریه می‌کنه؛ خیلی ناراحت بود؛ بهم گفت پولش رو دزدیدن؛ آنقدر ناراحت بود که حد نداشت؛ خب پیرزنه دیگه.

 

– چرا؟ تو دزدی.

دزدم ولی آدمم؛ قبول دارم دزدی بده و به خدا به خاطر دزدی‌هایی که کردم همیشه سرم پایینه ولی یه جو مرام که دارم؛

اصلاً سر همین ماجراها بود که دیگه سراغ پراید نرفتیم؛ خدایی‌اش دزدی از اونا خیلی ظلم بود.

دزدی که خودش را بامرام می داند

از خلاف خسته شدم

دزدی که خودش را بامرام می داند

 

– تا حالا شده از خودت دزدی کنن؟

آره یه بار؛ اومدم نشستم توی ماشین و ضبطش رو روشن کردم ولی دیدم نمی‌کوبه؛

فهمیدم «ساب و باند» رو بردن؛ پی‌اش رو گرفتم؛ آخر سر فهمیدم کار یکی از بچه‌محل‌های خودمون بود.

 

– چطور شد دستگیر شدید؟

خیلی وقت بود مامورا دنبالمون بودن؛ خبرش بهمون رسیده بود؛ چند سری هم با مامورای کلانتری درگیر شدیم؛

حتی یک بار تعقیبمون کردن و فکر کنم یه خشاب رومون خالی کردن ولی فرار کردیم اما این بار فرق می‌کرد

؛ توی باغ نشسته بودیم که یک دفعه دیدم مأمورای آگاهی بالای سرمون وایستادن؛ ساعت ۴ صبح؛ به خدا اصلاً فکرش رو هم نمی‌کردیم

دستگیرمون کنن؛ خیلی حواسمون جمع بود ولی خب اینجا هم آخر کار ما بود.

 

– خب میخوای چی کار کنی؟

نمی‌دونم ولی خیلی حالم بده؛ می‌خوام از یک جا شروع کنم و کارام رو جبران کنم؛

باید رضایت همه شاکی‌ها رو بگیرم ولی خسته شدم از زندگی‌ام؛ خسته شدم از خلاف.

 

خودش می نویسه : پایان

تورا از شیر میگیرد تا بوی کودکی را از یاد ببری !

و این اولین تجربه انسان برای قبول کردن این واقعیت که باید خیلی از چیزها

رو که دوسش داری از دست بدی !

و بعد ها هم یاد میگیری که این  از دست دادن ها همچنان در عرصه زندگی

وجود داره و هیچ کاریش هم نمیشه کرد .

از عروسک و اسباب بازی ها گرفته …….تا پدرو مادر …. عشق و سلامتی و… وووو…

باید قبول کنیم همه ی این موارد در زمان خودشان اتفاق می افتند .

و لازم نیست نگران اخر فیلم هم باشیم .

چرا که هر وقت اخر فیلم شد خودش مینویسه : ( پایان )

استاد پرویز پرستویی

 

بازدید: ۷

منبع مطلب : https://faraniyaz.com/the-robber-who-knows-herself/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *